| |
| دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387 |
| قربان |
دیشب اینقدر منو روی سنگ سائید که الان تیزه تیزم
ولی چرا اینکارو با من کرد ؟
منو پیچید لای یه پارچه و نفهمیدم کجا داریم میریم ! فقط صدای راز و نیاز با خداش میومد
بعد از چند دقیقه سکوت با سرعت منو از لای پارچه در آورد و گذاشت زیر گلوی پسرش و کشید
ولی .............
حتی دستاش هم نمیلرزید
دوباره کشید
ولی ..............
|
|
| |
| یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387 |
| عشق بچگی ! |
از همون بچگی علی و میترا با هم بودن
وقتی به همدیگه نگاه می کردن ٬ چشم هاشون برق میزد
راستش رو بخوای ما بچه محل ها خیلی به علی حسودیمون می شد
آخه هممون با هم بزرگ شده بودیم
وقتی رفتن خونه میترا اینا واسه خواستگاری همه نتیجه رو میدونستن
الان بعد از ۵ سال هیچکدوممون رومون نمیشه تو صورت میترا نگاه کنیم
چون باید شاهد سند طلاق اینا باشیم
کی فکر میکرد علی تو زندگی اینجوری باشه !! |
|
| |
| چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387 |
| مهریه |
دوشیزه مکرمه
خانم ............
آیا حاضرید با مهریه معلوم
- 1387 سکه تمام بهار آزادی به نیت سال نوآوری و شکوفایی
-14 شمش طلا به نیت 14 معصوم
-۵ بار سفر مبارک حج به نیت پنج تن
-۱۲۴۰۰۰ شاخه نبات به نیت ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر
-...............
-...............
به عقد دایم آقای .............. درآورم ؟
عروس :
(ای بابا ، کجای کاری ؟ تازه عروس رفته گل بچینه) |
|
| |
| شنبه 8 تیر ماه سال 1387 |
| گل |
* هی پسر ٬ اونجا رو باش !
-- کجا ؟
* اه اه اه ٬ تو که اینقدر خنگ نبودی ٬ اون دختره رو می گم ٬ داره گل می فروشه !
-- اوه اوه ٬ این گل فروشه یا جنیفرلوپز ؟
* عجب تیکه ایه ! بریم مخشو بزنیم ؟
>> سلام ٬ میشه یه گل ازم بخرین ؟
-- چنده ؟
>> ۵۰۰ تومن
* همه گل هاتو با هم چند می دی ؟
>> ۳۰۰۰ تومن
-- گل خودت چنده ؟
>> گل خودم ؟ من که از خودم گل ندارم !
* چرا عزیزم ! داری ٬ خوبشم داری ٬ می خوای بدونی چه شکلیه ؟
>> آره
-- بیا سوار شو !
* همه گل هاتو با هم می خرم ٬ هم ۱۰.۰۰۰ تومن هم واسه گل خودت بهت می دم .
>> آخه نمیشه ٬ باید این گل هارو بفروشم .....
* تو بیا سوار شو ! هم همه گل هاتو با هم می خرم دیگه ٬ هم اینکه ۱ ساعت دیگه برمی گردیم .
>> باشه ٬ خب کجا داریم می ریم ؟؟! |
|
| |
| شنبه 1 تیر ماه سال 1387 |
| پیرمرد و دریا |
همان طور خیره شده بود به دریا اصلا پلک نمی زد هر روز غروب وقتی از ماهیگیری برمی گشت همین جا می نشست و فکر می کرد با خودش حرف میزد !
- آخه چرا ؟ این همون دریاست که من با ماهی هاش شکم مادر و خواهرم رو سیر می کنم دریایی به این بزرگی و آرومی چرا میون این همه ماهیگیر فقط پدر من رو کشید تو خودش
بیچاره انقدر کارکرده بود که قیافش چند سال از سنش پیرتر شده بود
۱ سال بعد پیرزنی همان جا خیره به دریا شده بود داغ شوهر و فرزند بدجوری ته دلش سنگینی میکرد .
|
|
| |
| یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387 |
| بدون عنوان |
دختر بیچاره دیگه طاقت نداشت ! تمام اثاثیه خونه رو فروخته بود تا خرج دوا و دکتر مادرش رو بده البته حق هم داشت ، هیچ کس رو نداشت که کمکش کنه ، نه پدری ، نه برادری .... باید برای ادامه زندگی پول جور می کرد تصمیم رو گرفته بود ! هوا تاریک شده بود ، خیلی پیاده رفت تا رسید به خیابون اصلی هنوز تردید داشت ، می ترسید ،اولی و دومی رد شدن ، هنوز ته دلش ... احساس شرم می کرد ، داشت با نجابتش کلنجار می رفت ! ماشین سومی رسید و بوق زد ........ |
|
| |
| شنبه 11 خرداد ماه سال 1387 |
| شهر عشق |
نقشه رو ورق زد ، خیلی گشت ولی .... اصلا نتونست پیداش کنه ! همون کسی که خیلی دوستش داشت توی اون شهر زندگی می کرد ولی روی نقشه نبود ! باید دنبال یه نقشه دیگه می گشت که بتونه روش شهرعشق رو پیدا کنه |
|
| |
| یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| رشوه |
-- این خانم با شما چه نسبتی دارن ؟
** از دوستان هستند ...
-- چه جالب ! پرویی تا به این حد ؟ زود از ماشین پیاده شین ، شما باز داشت هستین ، همراه من بیاین کلانتری ... ** به چه جرمی ؟
-- جرمش به تو مربوط نیست ، دادگاه در مورد شما تصمیم می گیره البته بعد از اینکه فرستادمتون پزشکی قانونی و پدر و مادراتون رو کشیدم به پاسگاه ، تو محله من کارای خلاف و منکراتی می کنین ؟!
** خب ! می دونم که شما هم انجام وظیفه می کنین ، من الان باید چی کار کنم ؟
-- کارت ماشین و شناسایی خودت واون دختره رو بده .
** چند لحظه اجازه بدین ... این هم گواهینامه و کارت ماشین ، البته قابل شما رو نداره ، بیشتر از این همراهم نیست دفعه بعد جبران می کنم .
-- ای بابا ، اختیار دارین ! فرمودین این خانم خواهرتون هستن دیگه . خب مشکلی نیست ، ببخشید مزاحمتون شدم ، بازهم بیایین این ورا |
|
| |
| چهارشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| اشک دختر |
دیگه رمقی نداشتم ، حتماْ باید تزریق می کردم تمام استخونام درد می کرد . یاد اولین روزی افتادم که با خنده پک به سیگار دوستم زدم . یاد اولین روزی افتادم که سیگار جواب نداد و بجاش ... یاد اولین روزی افتادم که صدای خنده دخترم تمام وجودم روشاد کرد . یاد اولین روزی افتادم که تصمیم گرفتم برای همیشه ترک کنم . یاد اون روزی افتادم که برای مواد گردنبند طلای ظریف دخترم رو ... یاد اون روزی افتادم که زنم منو از خونه بیرون کرد
دخترم چه گریه ای می کرد .
دیگه طاقت نداشتم ...
مادر رو به دخترش کرد و گفت : یاد اون روزی افتادم که پدرت اومد خواستگاریم مردخوبی بود ولی حیف که معتاد بود خدابیامرزتش .... |
|
| |
| یکشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| بازنده |
دیگه چیزی ته جیبش نمونده بود . با خودش گفت :
این بار دیگه دفعه آخره ، خدا خودت کمکم کن که برنده بشم
ولی بازهم ...
همه چیز رو از دست داده بود ، حتی سر کفش هاش هم قمار کرده بود .
وسوسه قمار بازهم قلقلکش می داد . ناگهان برق شادی تو چشم هاش دیده شد . نگاه ولع آمیزی به تنها دارایی که داشت انداخت .
دخترک بیچاره یک لحظه احساس غریبی کرد . این دفعه از نگاه باباش خیلی می ترسید . |
|