| |
| پنجشنبه 24 دی ماه سال 1388 |
| خودکشی |
| -- اون بنده خدا رو واسه چی کشتین ؟ * مجرم بود -- جرمش چی بود ؟ * خود کشی |
|
| |
| چهارشنبه 6 آبان ماه سال 1388 |
| کلاس فلسفه |
استاد : فیلسوفان ٬ معرفت را «باور صادق موجه» تعریف میکنند . افلاطون گفت و گوی سقراط و تئوتتوس را درباره معرفت چنین نقل میکند
شاگرد : استاد ٬ اجازه هست ! میخوام برم دستشویی |
|
| |
| چهارشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| کنسرت |
جمعیت بی صبرانه منتظر اجرای نمایش بودند ٬ صدای تشویق قطع نمیشد . با کنار رفتن پرده اشتیاق چندین ساله جمعیت برای شنیدن صدای ویلون مشهور ترین نوازده چندبرابر شده بود . پرده کنار رفت و پیرمردی با لباس مندرس نمایان شد و صدای کف زدن مردم با تعجب و شرمساری قطع شد همان پیرمردی بود که هنگام ورود به تالار ٬ جلوی در ایستاده بود و می نواخت تا نوجه مردم را جلب کند ولی فقط چند سکه جمع کرده بود . ---------------------------- اقتباس و بازنویسی شده از http://www.dastanak.blogsky.com/1388/02/12/post-307 |
|
| |
| یکشنبه 30 فروردین ماه سال 1388 |
| روباه و کلاغ |
* ای روباه ٬ شما به جرم برهم زدن نظم عمومی ٬ تجاوز به عنف ٬ تظاهر به ریا ٬ اسطوره کردن خود ٬ بد آموزی ٬ دزدی از کلاغ ٬ مظلوم نمایی و .... محکوم هستید ٬ برای دفاع از خود چه دارید ؟ - من بیگناهم ٬ میتونین از دُمم بپرسین |
|
| |
| دوشنبه 19 اسفند ماه سال 1387 |
| خود کشی |
- من از این زندگی خسته شدم ٬ میخوام خودمو بکشم ** بیا پائین بابا ٬ رفتی اون بالا شعار میدی واسه ما - به جون خودم جدی گفتم ** برو بابا حال نداریم - نرو ٬ دٍ ٬ وایسا آقا ٬ جداْ میخوام خودمو بکشم ** اه اه ٬ سوسول - ای بابا ٬ اینیکی هم باور نکرد |
|
| |
| چهارشنبه 30 بهمن ماه سال 1387 |
| یخ |
سلام حاجی ٬ یخ داری ؟ - نخریدند ٬ تموم شد |
|
| |
| سه شنبه 8 بهمن ماه سال 1387 |
| مرگ اجباری |
پسرم ٬ وقتی من مُردم ٬ یه مراسم آبرومندانه و گرون میگیرین ها ٬ زیر ۳۰ تومن نباشه ٬ سوم و هفتم برو با رستوران نایب حرف بزن رزور کن ٬ مسجد هم خودت میدونی کجا باشه ٬ حجره خانوادگی هم تو بهشت زهرا دادم دیوار و کف رو سنگ گرانیت کنن . حواست کجاس ؟ با تو بودما ** اه ه ه ه ٬ باز شروع کرد ٬ بزار سریالمو نگاه کنم ٬ هر روز شدی سوهان روح ٬ بمیر راحت شیم از دستت |
|
| |
| یکشنبه 1 دی ماه سال 1387 |
| تریاکی |
| - برو به اوستا بگو این وافوری که واسه من ساختی سوراخش کوچیکه . -- برو به اربابت بگو ٬ سوراخش به اندازه ای هست که کل زندگیت از توش رد شه |
|
| |
| چهارشنبه 6 آذر ماه سال 1387 |
| خاله سوسکه |
خاله سوسکه : ببینم ٬ من اگه زنت بشم و یه وقت دعوامون شد ٬ منو با چی میزنی ؟ آقا موشه : زدن دیگه قدیمی شد عزیزم ٬ با تویوتا کمری زیرت میکنم خاله سوسکه : ایش ش ش ش ٬ من میرم زنه قصاب میشم ٬ حداقل بنز داره |
|
| |
| دوشنبه 20 آبان ماه سال 1387 |
| مه |
داشتم تو خیابون تنهایی راه میرفتم هوا یهو مه آلود شد و ترسیدم دیگه قدم بردارم واسه همین نشستم رو زمین تا مه بر طرف بشه وقتی مه از بین رفت دیدم بغل دستم یه خانم نشسته پرسیدم : شما ؟!! گفت : من همسرتم دیگه ٬ یادت رفت ؟ |
|